اصلی کرم داستانی -مقدمه

دلی کؤنول، مندن سنه امانت،
دئمه بو دونیادا قالیم - یاخشیدی.
بیر گون اولار قوهوم-قارداش یاد اولو،
دئمه اولوسوم وار، ائلیم یاخشیدی.


مجلیسه واراندا اؤزونو اؤیمه،
شئیتانا باش وئریب، کیمسه یه سؤیمه،
قوووتلی اولسان دا یوخسولو دؤیمه،
دئمه کی، زورلویام، قولوم یاخشیدی.

قوچاقدان اولوبسان، قوچاق اولگونان،
قادادان، بالادان قاچاق اولگونان،
سن آچیق اول، مرد اول، آلچاق اولگونان،
دئمه واریم چوخدو، پولوم یاخشیدی.

خسته قاسیم کیمه قیلسین دادینی؟
سانی چیخسین، اؤزو چکسین اودونو،
یاخشی ایگید یامان ائتمز آدینی،
چونکی یامان آددان اؤلوم یاخشیدی.



واخت اولار قالخارسان عرشه، آسمانا،
واخت اولار هاوادان ائنرسن، کؤنول!
واخت اولار دوشرسن چنه، دومانا،
واخت اولار، هر ایشی قانارسان، کؤنول!

 


واخت اولار چیخارسان مجنون داغینا،
واخت اولار دوشرسن غم ییغناغینا،
واخت اولار یوز آتش کار ائتمز سانا،
واخت اولار آلیشیب یانارسان، کؤنول!

واخت اولار محممد تئز گه لر جوشا،
واخت اولار هئچ الین گئتمز بیر ایشه،
واخت اولار دؤنرسن دمیره، داشا،
واخت اولار شیشه تک سینارسان، کؤنول!



سالام وئریب بیر مجلیسه واراندا
یاخشی اَیلش، یاخشی اوتور، یاخشی دور.
دیندیرنده کلمه-کلمه جاواب وئر،
گؤرن دئسین: باراکاللاه، یاخشیدیر.

منم دئینلری تانی ائلینده،
ایگیدین ساخاسی گرک فعلینده،
پیس اؤولادلار یاخشی آتا یئرینده
قالماغیندان قالماماغی یاخشیدیر.

ای اولولو کریم، سؤز یئرده قالماز،
ناکس تکببورلر دوست قدری بیلمز،
دایان دئمک ایله نامرد اَیلنمز،
هر کسته نین اؤزو بیلن یاخشیدیر.

على اكبرخان منصور نظام

در نهضت مشروطه سواران ايل شاهسون بغدادى به فرماندهى على اكبرخان منصور نظام حضور فعال داشتند و از قواى نظامى حامى مجلس بودند كه با حذف آنها مخالفان مشروطه جسارت حمله به مجلس را پيدا كردند.
على اكبرخان منصور نظام در هجده سالگى سركردگى ايل شاهسون بغدادى را به عهده گرفته بود. در دوره مظفرالدين شاه سواران ايل را به خدمت قزاقى درآورد و به دستور شاه درجه ميرپنجى (سرلشگرى) دريافت كرد. هنگامى كه غوغاى مشروطه بالا گرفت تعدادى از سواران شاهسونى نيز به همراه ديگران در حرم حضرت عبدالعظيم بست نشستند و ديگر حاضر نبودند كه در خدمت قزاقخانه باشند و از قزاقخانه خارج شدند و به يورت هاى خويش بازگشتند و با حمايت نكردن از حكومت به دفاع از مشروطه پرداختند. زمانى كه محمدعلى شاه قدرت به دست مى گيرد طى حكمى منصورنظام را بار ديگر به پايتخت فرامى خواند. مشروطه خواهان منصورنظام را به مجلس احضار مى كنند و در آنجا او را به قرآن سوگند مى دهند كه حامى مشروطه باشد و به آن خيانت نكند. وى نيز قسم ياد مى كند و تا آخرين روز به قسم خود وفادار مى ماند و تا زمانى كه در تهران بود با سربازان ايل خود از مجلس و نمايندگان حفاظت مى كند. على اكبرخان فتح السلطان كه از سواران ايل شاهسون بوده در اين باره مى گويد: «محمدعلى شاه به علت مخالفت با مجلس دستور مى دهد به وسيله شترخانه و قاطرخانه، شهر شلوغ شود و ايجاد ترس و وحشت كنند. از طرف ديگر مجلس امنيت تهران را به منصورنظام واگذار مى كند. سواران منصورنظام هر شب بين ده تا بيست نفر از اراذل و اوباش را دستگير مى كردند و تحويل مجلس مى دادند، از جمله صنيع حضرت و مختارالسلطنه كه از قدرتمندان طرفدار محمدعلى شاه بودند توسط منصور نظام دستگير و به دوشان تپه برده مى شوند و از آنجا آنها را به كلات نادرى مى برند و تحويل مى دهند.»
مشاوران شاه پس از گزارش اين جريانات به شاه توصيه مى كنند كه اگر قصد دارد مجلس را به توپ ببندد قبل از آن منصورنظام را از ميان بردارد چرا كه او حامى نظامى مجلس بود و سوارانش خطر جدى اى براى دولت بودند، بنابراين شاه تصميم مى گيرد كه سواران منصور نظام را پراكنده سازد و از قدرتش بكاهد. بعد از پراكنده ساختن سوارانش براى اينكه از تهران دورش كند شاه او را حاكم كردستان مى كند. در حين آماده شدن براى رفتن به كردستان ميرزا جهانگيرخان صوراسرافيل و ملك المتكلمين به خانه اش مى روند و از او درخواست پناهندگى مى كنند. منصورنظام آنها را به خانه اش برد و خودش هم به كردستان نرفت. درباريان كه از اين جريان باخبر شدند روز بعد براى تفتيش به خانه منصور نظام رفتند اما او كه از قبل از ماجراى تفتيش توسط شخصى به نام ميرزا عبدالله خان باخبر شده بود شبانه صوراسرافيل و ملك المتكلمين را به باغ يكى از دوستانش در شميران برد و خودش هم سپيده دم به همراه همسرش روانه حرم حضرت عبدالعظيم شد و بعد از آن به زادگاهش همدان رفت. در همين اثنا مجلس به توپ بسته شد و دوران استبداد صغير شروع شد. از تهران تلگرافى به منصورنظام شد و از او خواستند كه به تهران بازگردد. منصورنظام با اينكه پس از اين تلگراف مى فهمد كه ديگر كارش تمام است و آخر عمرش فرارسيده است، اما پس از چند روز به سمت تهران حركت مى كند و خود را به اميربهادر (وزير جنگ) معرفى مى كند. اميربهادر با روى خوش مى گويد: خسته هستيد برويد و فردا صبح تشريف بياوريد. فردا كه بازمى گردد اميربهادر پس از تعارفات معمول دستور مى دهد كه قهوه بياورند و منصورنظام قهوه معروف قجرى را سر مى كشد. اميربهادر مى گويد: به منزل برويد تا حكم و دستور برايتان بگيريم. به گفته عبدالله خان و صمصام نظام، منصورنظام وقتى به خانه رسيد حالت استفراغ و سرگيجه گرفت و تا آنها رفتند دكتر بياورند جان به جان آفرين تسليم كرد.
منبع: http://100years.ir/shownews.php?id=429

رکن اصلي ارتش مشروطه را عشاير تشکيل مي دادند

 «تغييرات مشروطه نه به سود عشاير بود نه به ضرر آنها، هيچ جاي ايران نيست كه عشاير با مشروطه مخالف باشند. حتي در راه آن كشته شده‌اند.»


«عطاالله حسني»، استاد دانشگاه شهيد بهشتي در دومين روز همايش بين‌المللي بزرگداشت سالگرد مشروطيت مقاله خود را تحت عنوان «نقش ايلات و عشاير در مشروطه ايراني»، ارايه كرد.


«در دوره مشروطه جمعيت ايران 15 ميليون نفر بود. از اين تعداد نيمي از آن عشاير بودند. اين جمعيت دور از شهرها زندگي مي‌كردند. سيستم كاري عشاير كه همان دامداري است اجازه نمي‌داد كه 30 مشروطه توجه كنند. اما ما شاهد دخالت آنها در وقايع مشروطه هستيم. علت اين دخالت را بايد در هدف‌هاي عشاير جست و جو كرد، با كمي تامل متوجه اهداف سيستم كاري آنها مي‌شويم. هر عشيره و طايفه‌اي بنا به مصلحت خود در مشروطه تاثير گذاشته است. يكي از مهم‌ترين تاثيرات عشاير در قشون حكومتي بود. قشون در دوره مشروطه ضعيف شده بود و دولت مشروطه در پي برنامه‌اي جديد براي قشوني جديد بود. هر قدر دولت سعي كرد از ژاندارمري، قشون شهري... استفاده كند موفق نشد، تا در نهايت به عشاير متوسل مي‌شوند. اما بار ديگر با وارد شدن عشاير به قشون، خدمات آنها فراموش مي‌شود. دولت در سپاس از آنها سستي مي‌كند. حتي دولت‌مداران در پي تفرقه انداختن در عشاير مي‌آيند. دو برادر را براي مسند ايلخاني به جان هم مي‌انداختند. عشاير بر خلاف شهرنشينان با هم مناسبات فردفرد دارند. آنها چنان به ايل خود ايمان دارند كه حاضرند براي ايل خود جان دهند. مخبرالسلطنه، از قواي حكومتي كه نمي‌توانند جلوي عشاير را بگيرد و بارها از آنها شكست مي‌خورند، بچه ننه ياد مي‌كند.»


حتي درباره حضور عشاير در مشروطه گفت: «عشاير تنگستاني با انگليس درگير شده و به سالارخان مشروطه سود مشروطه از بلوچستان، در تلگرافي اظهار پشتيباني مي‌كند. يا در جاي ديگر شيخ خزعل به مشروطه‌چي‌ها كمك مالي مي‌كند. از شاهسون‌هاي آذربايجان هم در مناصب محلي بعد از مشروطه استفاده مي‌شود.»


در اين ميان بايد از يكي از شهداي مشروطه كه از عشاير بود نام برد. «منصور نظام» 300 سرباز در اختيار داشت. اين تعداد به لياخوف در حكومت بر ساوه و شاهسون بغدادي اعتراض كردند. در اين ميان 160 نفر از ارتش اخراج مي‌شدند. و مجلس براي شنيدن خواسته آنها «منصور نظام» را به تهران مي‌آورند منصور نظام سوگند مي‌خورد كه به مشروطه خيانت نكند، او پس از به توپ بستن مجلس توسط درباريان كشته شد.


بحث درباره نقش عشاير در مشروطه مربوط به يك پروژه است كه بايد بررسي‌هاي بيشتري با توجه به سندهاي موجود انجام شود.
منبع:تهران _ 20 اردیبهشت 1384_ میراث خبر

اشعاری از داستان اصلی و کرم

***

Nə gəzirsən məlul-məlul bu yerdə?
Aman Kərəm, məni rüsvay eyləmə!
Səni mənə qismət eyləyib Xuda,
Aman Kərəm, məni rüsvay eyləmə!

Heç olurmu bu yerlərdə belə iş?
Keşiş babam duyub eyləyər təftiş.
Öpdün də, qucdun da, artıq var, sovuş,
Aman Kərəm, məni rüsvay eyləmə!

Doymamışam şəkər kimi dilindən,
Qorxum yoxdu mənim əsla ölümdən.
Sarılıbsan incə miyan belimdən
Aman Kərəm, məni rüsvay eyləmə!

Ağam Kərəm, paşam Kərəm, xan Kərəm!
Alış Kərəm, tutuş Kərəm, yan Kərəm!
Əsli olsun sənə qurban, can Kərəm!
Aman Kərəm, məni rüsvay eyləmə!


***

Sallanıban gələn dilbər,
Yaxan düymələ, düymələ...
Məni dərdə salan dilbər,
Yaxan düymələ, düymələ.

Al geyib yaşıl bürünər,
Zülfləri yana hörülər,
Yel vurar, məmən görünər
Yaxan düymələ, düymələ.

Yaxan çarpaz ilişməsin,
Heç kim dinib danışmasın,
Yadlar görüb gülüşməsin
Yaxan düymələ, düymələ.

Köynəyinin gülü yaşıl,
Süsən sünbülə dolaşır
Gözəllik sənə yaraşır
Yaxan düymələ, düymələ.

Əyninə geyinib şilə,
Bizi tutub şirin dilə.
Zər kəmər çək incə belə
Yaxan düymələ, düymələ.

Kəlağayın ucu sarı,
Açılır könlüm qübarı.
Söylə görüm kimin yarı?
Yaxan düymələ, düymələ.

Kərəm sənə nələr demiş,
Dilin, dodağını yemiş.
Kətan köynək, bəndi gümüş,
Yaxan düymələ, düymələ.

درباره حماسه کوراوغلو

داستان پهلواني هاي كوراوغلو در آذربايجان و بسياري از كشورهاي جهان بسيار مشهور است. اين داستانها از وقايع زمان شاه عباس و وضع اجتماعي اين دوره سرچشمه مي گيرد.
قرن 17 ميلادي، دوران شكفتگي آفرينش هنري عوام مخصوصاً شعر عاشقي (عاشيق شعري) در زبان آذري است. وقايع سياسي اواسط قرن 16، علاقه و اشتياق زياد و زمينه ي آماده يي براي خلق آثار فولكلوريك در زبان آذري ايجاد كرد.
شاه عباس اول با انتقال پايتخت به اصفهان و جانشين كردن تدريجي زبان فارسي به جاي زبان آذري در دربار، و درافتادن با قزلباش و رنجاندن آنها و تراشيدن شاهسون به عنوان رقيبي براي قزلباش، دلبستگي عميقي را كه از زمان شاه اسماعيل اول (در شعر آذري متخلص به خطايي) ميان آذربايجانيان و صفويه بود از ميان برد، و حرمت زبان آذري را شكست و مبارزه يي پنهان و آشكار ميان شاه عباس و آذربايجان ايجاد شد. اين مبارزات به شورش ها و قيام هايي كه در گوشه و كنار آذربايجان در مي گرفت نيرو مي داد. و لاجرم مالياتها سنگين تر مي شد و ظلم خوانين كمر مردم را مي شكست...
وقايع تازه، براي عاشق ها كه ساز و سخن خود را در بيان آرزوها و خواستهاي مردم به خدمت مي گمارند «ماده ي خام» تازه اي شد.
«عاشق» نوازنده و خواننده ي دوره گردي است كه با ساز خود در عروسي ها و مجالس جشن روستاييان و قهوه خانه ها همراه دف و سرنا مي زند و مي خواند و داستانهاي عاشقانه و رزمي و فولكلوريك مي سرايد. عاشق ها شعر و آهنگ تصنيفهاي خودشان را هم خود درست مي كنند.
علي جان موجي شاعر همين عصر شدت نااميدي و اضطراب خود را چنين بيان مي كند:
گئتمك گرك بيرئوز گه دياره بوملكدن
كيم گون به گون زياده گلير ماجرا سسي
«موجي» خدادن ايسته. بوبحر ايچره بيرنجات
گردابه دوشسه كشتي نئلر ناخداسسي؟
ترجمه:
از اين ملك بايد به دياري ديگر رخت سفر بست كه غوغا و ماجرا روز به روز افزون مي شود. موجي، در اين بحر از خدا نجات طلب كن. كه اگر كشتي به گرداب افتد، از ناله ي ناخدا چه كاري برمي آيد؟
در دوران جنگهاي خونين ايران و عثماني به سال 1629 شورش همبسته ي فقيران شهري و دهقانان در طالش روي داد كه شاه عباس و خانهاي دست نشانده اش را سخت مضطرب كرد. شورشيان مال التجاره ي شاه عباس و خانها، و ماليات جمع آوري شده و هر چه را كه به نحوي مربوط به حكومت مي شد به غارت بردند و ميان فقيران تقسيم كردند. حاكم طالش ساري خان به كمك خوانين ديگر، شورش آن نواحي را سركوب كرد.
در قاراباغ مردي به نام ميخلي بابا دهقانان آذربايجاني و ارمني را گرد خود جمع كرد و به مبارزه با خانخاني و خرافات مذهبي پرداخت. وي با ياران خود در يكايك روستاها مي گشت و تبليغ مي كرد و روستاييان به اميد نجات از زير بار سنگين مالياتها و ظلم خوانين و به قصد دگرگون كردن وضع اجتماعي، به گرد او جمع مي شدند.
نهضت ميخلي بابا آهسته آهسته قوت گرفت و آشكار شد و در سراسر قاراباغ و ارمنستان و نواحي اطراف ريشه گسترد و تبليغ نهاني او بناگاه به شورشي مسلحانه مبدل شد.
در جنوب غربي آذربايجان اوضاع درهم تر از اين بود. قيام جلالي لر (جلاليان) سراسر اين نواحي را فرا گرفته بود. طرف اين قيام، كه بيش از سي سال دوام يافت، از يك سو سلاطين عثماني بود و از يك سو شاه عباس و در مجموع، خان ها و پاشاها و فئودال ها و حكام دست نشانده ي حكومت مركزي بود.
در گيرودار همين رويدادهاي سياسي و اجتماعي بود كه آفرينش هاي هنري نيز گل كرد و به شكفتگي رسيد و سيماهاي حماسي آذربايجان از ساز و سوز عاشق ها بر پايه ي قهرمانان واقعي و حوادث اجتماعي بنيان نهاده شد و نيز همچنان كه هميشه و در همه جا معمول بوده است قهرمانان ادوار گذشته نيز با چهره هاي آشناي خود در جامه هاي نو بازگشتند و با قهرمانان زمان درآميختند.
سيماي تابناك و رزمنده و انساني كوراوغلو از اينچنين امتزاجي بود كه به وجود آمد.
داستان زندگي پرشور توفارقانلي عاشق عباس كه شاه عباس عروسش را از حجله مي ربايد و او تك و تنها براي رهاندن زنش پاي پياده به اصفهان مي رود، در حقيقت تمثيلي از مبارزه ي آشكار و نهان ميان آذريان و شاه عباس است. شاه عباس قطب خان خاني عصر و نماينده ي قدرت، و عاشق، تمثيل خلق سازنده اي است كه مي خواهد به آزادگي زندگي كند.
ناگفته نماند كه سيماي شاه عباس در فولكلور آذربايجان به دو گونه ي مغاير تصوير مي شود. يكي بر اينگونه كه گفته شد، و ديگري به گونه ي درويشي مهربان و گشاده دست كه شب ها به ياري گرسنگان و بيوه زنان و دردمندان مي شتابد. در ظاهر، سيماي اخير زاده ي تبليغات شديد دستگاه حكومتي و پاره اي اقدامات متظاهرانه ي چشمگير و عوام فريبانه است كه نگذاشته مردم ظاهربين و قانع، ماهيت دستگاه حاكمه را دريابند.
به هر حال، پس از اين مقدمه، اكنون مي پردازيم به نامدار داستان كوراوغلو:
داستان كوراوغلو و آنچه در آن بيان مي شود تمثيل حماسي و زيبايي از مبارزات طولاني مردم با دشمنان داخلي و خارجي خويش، از قيام جلالي لر و ديگر عصيانهاي زمان در دو كلمه: قيام كوراوغلو و دسته اش، قيام بر ضد فئوداليسم و شيوه ي ارباب و رعيتي است. در عصر اختراع اسلحه ي آتشين در نقطه اي از آسيا، كه با ورود اسلحه ي گرم به ايران پايان مي يابد.
نهال قيام به وسيله ي مهتري سالخورده علي كيشي نام، كاشته مي شود كه پسري دارد موسوم به روشن (كوراوغلوي سالهاي بعد) و خود، مهتر خان بزرگ و حشم داري است به نام حسن خان. وي بر سر اتفاقي بسيار جزئي كه آن را توهيني سخت نسبت به خود تلقي مي كند دستور مي دهد چشمان علي كيشي را درآورند. علي كيشي با دو كره اسب كه آن ها را از جفت كردن مادياني با اسبان افسانه يي دريايي به دست آورده بود، همراه پسرش روشن از قلمرو خان مي گريزد و پس از عبور از سرزمين هاي بسيار سرانجام در چنلي بئل (كمره ي مه آلود) كه كوهستاني است سنگلاخ و صعب العبور با راههاي پيچا پيچ، مسكن مي گزيند. روشن كره اسب ها را به دستور جادومانند پدر خويش در تاريكي پرورش مي دهد و در قوشابولاق (جفت چشمه) در شبي معين آب تني مي كند و بدين گونه هنر عاشقي در روح او دميده مي شود و ... علي كيشي از يك تكه سنگ آسماني كه در كوهستان افتاده است شمشيري براي پسر خود سفارش مي دهد و بعد از اينكه همه ي سفارش ها و وصايايش را مي گذارد، مي ميرد.
روشن او را در همان قوشابولاق به خاك مي كند و به تدريج آوازه ي هنرش از كوهستانها مي گذرد و در روستاها و شهرها به گوش مي رسد. در اين هنگام او به كوراوغلو (كورزاد) شهرت يافته است.
دو كره اسب، همان اسب هاي بادپاي مشهور او مي شوند، به نام هاي قيرآت و دورآت.
كوراوغلو سرانجام موفق مي شود حسن خان را به چنلي بل آورده و به آخور ببندد و بدين ترتيب انتقام پدرش را بستاند. عاشق جنون، اوايل كار به كوراوغلو مي پيوندد به تبليغ افكار بلند و دموكرات كوراوغلو و چنلي بئل مي پردازد و راهنماي شوريدگان و عاصيان به كوهستان مي شود.
آنچه در داستان مطرح شده است به خوبي نشان مي دهد كه داستان كوراوغلو به راستي بر اساس وقايع اجتماعي و سياسي زمان و مخصوصاً با الهام از قيام جلالي لر خلق شده است، نام هاي شهرها و روستاها و رودخانه ها و كوهستانها كه در داستان آمده، هر يك به نحوي مربوط به سرزمين و شورش جلالي لر است. بعلاوه بعضي از بندهاي («قول» در اصل) داستان مثلا سفر توقات و سفر ارزنجان، شباهت بسياري دارد به حوادث و خاطراتي كه در كتابهاي تاريخ ضبط شده و در اينجا صورت هنري خاصي يافته است. از طرف ديگر نام ها و القاب آدم هاي داستان به نام و القاب جلالي لر بسيار نزديك است.
مورخ ارمني مشهور تبريزلي آراكل (1670- 1602) در كتاب مشهور خود واغارشاپاد تاريخي در صفحه ي 86 جواناني را كه به سركردگي كوراوغلو نامي قيام كرده بودند چنين نام مي برد: «كوراوغلو... اين همان كوراوغلو است كه در حال حاضرعاشق ها ترانه هاي بي حد و حساب او را مي خوانند... گيزير اوغلو مصطفا بگ كه با هزار نفر ديگر قيام كرده بود... و اين همان است كه در داستان كوراوغلو دوست اوست و نامش زياد برده مي شود. اينها همگي جلالي لر بودند كه بر ضد حكومت قيام كرده بودند.»
اما كوراوغلو تنها تمثيل قهرمانان و قياميان عصر خود نيست. وي خصوصيتها و پهلواني هاي بابكيان را هم كه در قرن نهم به استيلاي عرب سر خم نكردند، در خود جمع دارد. ما به خوبي سيماي مبارز و عصيانگر بابك و جاويدان را هم كه پيش از بابك به كوه زده بود در چهره ي مردانه ي كوراوغلو مي شناسيم.
آنجا كه كوراوغلو، پهلوان ايواز را از پدرش مي گيرد و با خود به چنلي بل مي آورد و سردسته ي پهلوانان مي كند، ما به ياد جاويدان مي افتيم كه بابك را از مادرش گرفت و به كوهستان برد و او را سردسته ي قياميان كرد.
كوراوغلو پسر مردي است كه چشمانش را حسن خان درآورده و جاويدان نيز مادري دارد كه چشمانش را درآورده اند. احتمال دارد كه بابك، مدت هاي مديد براي فرار از چنگ مأموران خليفه به نام ها و القاب مختلف مي زيسته و يا به چند نام ميان خلق شهرت مي داشته و بعدها نيز نامش با نام كوراوغلو در هم شده سرگذشت خود او با وي درآميخته.
داستانهاي دده قورقود كه داستانهاي فولكلوريك و حماسي قديمي تري هستند، در آفرينش داستانهاي كوراوغلو بي تأثير نيست. آوردن وجوه شباهت اين دو فعلا ضرور نيست.
قيام كوراوغلو نه به خاطر غارت و چپاول محض است و نه به خاطر شهرت شخصي و جاه طلبي يا رسيدن به حكمراني. او تنها به خاطر خلق و آزادي و پاس شرافت انساني مي جنگد، و افتخار مي كند كه پرورده ي كوهستانهاي وطن خويش است. در جايي مي گويد:
مني بينادان بسله دي
داغلار قوينوندا قوينوندا
تولك ترلانلار سسله دي
داغلار قوينوندا قوينوندا
*
دولاندا ايگيت ياشيما
ياغي چيخدي ساواشيما
دليلر گلدي باشيما
داغلار قوينوندا قوينوندا
*
سفر ائيله ديم هر يانا
دئو لاري گتيرديم جانا
قيرآتيم گلدي جولانا
داغلار قوينوندا قوينوندا
ترجمه:
من از ابتدا در آغوش كوهستان پرورده شدم. شاهينها در آغوش كوهستان نامم را بر زبان راندند.
*
چون قدم به دوران جواني گذاشتم، دشمن به مقابله ي من قد برافراشت. پهلوانان در آغوش كوهستان گرداگرد مرا فرا گرفتند.
*
به هر دياري سفر كردم، ديوان را به تنگ آوردم. اسبم «قيرآت» در آغوش كوهستان به جولان درآمد.


كوراوغلو نيك مي داند مبارزه اي كه عدالت و خلق پشتيبانش باشند چه نيرويي دارد. او به هر طرف روي مي آورد خود را غرق در محبت و احترام مي بيند. همين است كه در ميدان جنگ بدو جرئت مي بخشد كه با اطمينان خوانين و اربابان را ندا دهد:
قيرآتي گتيرديم جولانا
وارسا ايگيدلرين ميدانا گلسين!
گؤرسون دليلرين ايندي گوجونو،
بويانسين اندامي آل قانا، گلسين
*
كوراوغلو اييلمز ياغي يا، يادا،
مردين اسگيك اولماز باشيندان قادا،
نعره لر چكرم من بو دو نيادا
گؤستررم محشري دوشمانا، گلسين!
ترجمه:
پاشا! اسبم «قيرآت» را به جولان درآوردم، اگر مرد ميداني داري گو پيش آيد! اينك، بيايد و زور بازوي مردان بنگرد، و اندامش از خون گلگون شود.
*
كوراوغلو بر خصم و بيگانه سر خم نمي كند. مرد هرگز سر بي غوغا ندارد. نعره در جهان در مي افكنم و براي دشمن محشري برپا مي كنم. گو بيايد!
***
قدرت كوراوغلو همان قدرت توده هاي مردم است. قدرت لايزالي كه منشأ همه ي قدرتهاست. بزرگترين خصوصيت كوراوغلو، تكيه دادن و ايمان داشتن بدين قدرت است. مي گويد:
ايگيت اولان هئچ آيريلماز ائليندن
ترلان اولان سونا و ئرمز گؤلوندن،
ياغي آمان چكير جومرد اليندن،
لش لشين اوستو نه قالايان منم.
ترجمه:
جوانمرد هرگز از ملت خويش جدا نمي شود. شاهين، امان نمي دهد تا از درياچه ي او قويي به غارت برند. خصم از دست جوانمردان فرياد امان برمي دارد. منم آن كس كه نعش بر نعش مي انبارد.
*
او حتي براي يك لحظه فراموش نمي كند كه براي چه مي جنگد، كيست و چرا مبارزه مي كند. هميشه در انديشه ي آزادي خلق خويش است كه چون بردگان زير فشار خانها و دستگاه حكومتيان پشت خم كرده اند. مي گويد:
قول دئيه رلر، قولون بوينون بورارلار،
قوللار قاباغيندا گئدن تيرم من!
ترجمه:
آنكه برده خوانده شده لاجرم گردن خود را خم مي كند. من آن تيرم كه پيشاپيش بردگان در حركت است.
***
روابط اجتماعي چنلي بل روابطي عادلانه و به همگان است. آنچه از تاجران بزرگ و خانها به يغما برده مي شود در اختيار همه قرار مي گيرد. همه در بزم و رزم شركت مي كنند. كوراوغلو هيچ امتيازي بر ديگران ندارد جز اين كه همه او را به سركردگي پذيرفته اند، به دليل آنكه به صداقت و انسانيتش ايمان دارند.
حتي كوراوغلو به موقع خود براي پهلوانانش عروسي نيز به راه مي اندازد. زن هاي چنلي بل معمولا دختران در پرده ي خان هايند كه از زبان عاشق ها وصف پهلواني و زيبايي اندام پهلوانان را مي شنوند و عاشق مي شوند و آنگاه به پهلوانان پيغام مي فرستند كه به دنبالشان آيند. اين زنان، خود، در پهلواني و جنگجويي دست كمي از مردان خويش ندارند.
نگار كه به دلخواه از زندگي شاهانه خود دست كشيده و به چنلي بل آمده، تنها همسر كوراوغلو نيست – كه همرزم و همفكر او نيز هست. نگار زيبايي و انديشمندي را با هم دارد. پهلوانان از او حرف مي شنوند و حساب مي برند، و او چون مادري مهربان از حال هيچ كس غافل نيست و طرف مشورت همگان است.
بند بند حماسه ي كوراوغلو از آزادگي و مبارزه و دوستي و انسانيت و برابري سخن مي راند. دريغا كه فرصت بازگويي آن همه در اين مختصر نيست. اين را هم بگويم كه داستان كوراوغلو، در عين حال از بهترين و قويترين نمونه هاي نظم و نثر آذري است و تاكنون 17 بند (قول) «در آذري» از آن جمع آوري شده و به چاپ رسيده كه در آذربايجان، در تراز پرفروشترين كتابهايي است كه به زبان آذري طبع شده است.
* از مقاله اي با نام عاشيق شعري كه صمد بهرنگي با استفاده از «تاريخ مختصر ادبيات آذري» نوشته است. اصل مقاله در مجله ي خوشه 16 مهر ماه 46 (شماره ي 33) چاپ شده است.

منبع: http://fa.wikisource.org